تبليغاتX
دست نوشته هاي يك جوان ایرانی
اینجا محل نوشتن من است. نوشته هاي يك جوان ايراني. اينجا براي همه جوانان است و براي همه ايرانيان!!

درود بر شما

 

دور از جون، گلاب به روتون، روم به ديفال، روم به ديفال، ديروز بعد از ظهر نميدونم دقيقا چي شد كه من نشستم پاي سيما خانم (خانم ميانسال همسايه رو نميگم. همين سيما خانم ميلي رو عرض ميكنم!!) خب ميدونيد كه من اهل فيلمهاي سينمايي ايراني نيستم مگر چه شود كه برخي از فيلمهاي بسيار خاص را ديده باشم و خلاص (تو مايه هاي حاتمي كيا و فرمان ارا و يكي دو اثر از ميركريمي و ...) و صد البته متنفرم از اين فيلمهاي 90 دقيقه اي جديد كه حتما هم كل فيلمنامه و انتخاب بازيگر و گريم و لوكيشن و غيره و ذلكش در 90 دقيقه انجام ميشه و اصلا كل برنامه ريزي و مديريت مملكت ما در 90 دقيقه خلاصه شده و اين است معناي : فوتبال، زندگي است!!!

فيلمي كه ما به پاش سوختيم فيلمي بود با بازي رضا رويگري و حديث فولادوند كه الهي بميره دختره ... اون موقع كه تازه وارد سينما شد ما فكر كرديم كاترين زتا جونز سينماي ايران خواهد بود با اون چشمهاي ناز و اي جان هايش اما خاك بر سر نميدونيم چي به روز خودش اورد كه به لعنت خدا هم نمي ارزه هر چند هنوز چشمهايش باقي است و اندك شوري مي افريند و الخ. مديونيد اگه فكر كنيد فيلم رو بخاطر اين ستاره سوخته نگاه كرديم و اميد لحظه هاي آنچناني، عمرا.

موضوع فيلم اين بود كه حديث خانم كه طبق اين فيلمهاي سينمايي اينچنيني كلا خانم پوشيده و با حجاب و صد البته رنگيني هم بود!! يهو تو خيابون، عشق قديميشو ميبينه كه تو خونه شون با هم سفالكاري و كار گِل مي كردن و بي تربيت بازي درنياريد چون قرار بود ازدواجانيده هم بشن و بعد اقاهه مريض ميشه و طبق معمول ميره مرگ بر امريكا و ديگه از ايشون خبري نبود تا اينكه يهو تو خيابون همديگه رو مي بينن و خاك بر سر خيابون كه جاي خيلي بدي يه مگر اينكه خلافش ثابت بشه.

آممما ... مشكل اين بود كه اقاهه اصلا خانم رو نمي شناسه و پا نميده و كلهم منكر هر قضيه اي يه كه بعد متوجه ميشيم مدارك ايشون نشون ميده كه ايشون سر و همسري داشته كه الان تركش كردن و اصلا يه شخص ديگه اي هستن و حديث خانم زده به كاهدون. اين وسط رضا رويگري هم كه برادرزاده شوهر ننه حديث بوده و سن بالا و اغلب خارج هم ميرفته برا مرمت تابلوهاي نقاشي، به ايران برميگرده و صد البته عاشق قديمي حديث هم بوده.

حالا اين وسط حديث سعي ميكنه به همه بفهمونه كه درست ميگه و اون اقاهه همون عشق سابقشه و جناب عشق سابق و بقيه در اشتباهند فلذا شب تا صبح با چادر و حجاب كامل!! جلو در خونه يارو كشيك ميكشيد تا بهش همينو ثابت كنه. در نهايت هم با كمك دوستش كه دوستان زيادي داشت!! از طريق قرصي كه اون اقاهه ميخورد فهميد كه امريكاييها براي اين اقاهه كه اوايل فيلم اعلام شد تو كار گِل بوده و از شب تا صبح (نه صبح تا شب!!) با حديث سفالگري ميكردن و فقط موسيقي سنتي گوش ميدادن، برنامه داشتن و اونو تحت نظر داشتن و چون خيلي باهوش بوده و سياستمداراي امريكا فهميدن ايشون خيلي مخه، وقتي براي معالجه رفته امريكا مغزشو با مغز يكي ديگه پيوند زدن و اون قرصها هم براي ثبت خاطرات الكي جديده و حديث بايد سعي كنه كاري كنه كه اون قرصها رو ترك كنه تا به اغوش حديث خانم برگرده!! در ضمن رضا رويگري هم مامور امريكاست كه حديث خانم بصورت بسيار ارتيستي و با نقشه حساب شده و تك و تنها و با تكيه بر حس هاي زنانه به اتاقش در هتل ميره و مد اركش رو بررسي ميكنه و از روي چند تا سي دي همه اينها رو فهميد و به برادران جان بر كف هميشه بيدار و باهوش و كاربلد نيروي افتضاحي!! خبر داد و در يك عمليات بكش مراي نهايي رضا كشته ميشه و توطئه استكبار نقش بر آب ميشه و اون عاشق به آغوش گرم حديث جون برميگرده تا با همون موسيقي سنتي تو همون كارگاه كار گل كنن و مرگ بر آمريكا و مرگ بر اسرائيل !!

 

نتيجه گيري فيلم :

1- كلا از روي يه قرص بي نشان و چند تا سي دي كه خب همه ميدونيم سي دي چقده بده و بي ناموسي توش هست و توسط يه دوست كه كلي اشنا داره ميشه توطئه استكبار و CIA و  MI5 و موساد و غيره رو نقش بر آب كرد.

2- كلا ما جوانان دانشمند زيادي داريم كه حتي اگه تو كار گِل باشن امريكاييها ميفهمنن چقده نخبه ان و ميدزدنشون و عوضشون ميكنن اما خودمون هيچ وقت نميفهميم چنين نوابغ گِلَكي اي داريم!!

3- كلا گل كاري شبانه با يه خانم و موسيقي سنتي خيلي براي دانشمند شدن و مخ شدن و فرار مغزها مفيد است

4- خانمهاي چادري و باحجاب همه كار ميكن و همه فن حريفن و استكبارستيز و ضد جاسوسي و ننه شون هم نهايتا زنگ ميزنه موبايلشون كه صد البته يا خاموشه يا انتن نميده!!

5- هر فاميلي كه در خارج داريد بالفطره جاسوس سياست!!! هر كي هم بره اونور اب حتما يه چيز بهش وصل شده!!!

6- گور پدر فيلمهاي ماتريكس و ماموريت غير ممكن و Déjà vu و جاسوسي و غيره. همه رو با اين فيلم وطني سير كنيد و حالشو ببريد!!

7- بيت المال حكايت همون چراغي يه كه حضرت علي (ع) موقع كار شخصي خاموشش كرد و در موارد ديگه از جمله ساختن فيلمهاي ضد استكباري و جاسوسي و كمك به مردم بوركينافاسو و لبنان و غزه و سوريه و تانزانيا و كومور (قمر) اصلا صدق نميكنه!!

8- به نظر شما بعيد نيست اين هياتي كه هر ساله ميره سازمان ملل هم كلهم عوض شدن و الان مغز اين مهندس خبره و كارشناس همه كاره رو مثلا گذاشتن تو مغز اوباما؟ مگر نه اينكه اوباما يهويي اومد و همه كاره دنيا و محبوب شد و برنده جايزه نوبل؟ من كه با ديدن اين فيلم حسابي به اين قضيه مشكوك شدم و به نظرم بعيد نيست مغز دانشمند نخبه ما رو برداشتن گذاشتن تو كله اوباما و در عوض مغز يه مردك سياه برزنگي گدا گشنه دهن گشاد خلافكار آدمكش از محله هارلم رو گذاشتن تو مغز سر اين بنده خدا. در مورد الباقي تيم نيويورك هم ميشه كلي نظر داد. اصلا الكي نيست كه مدرك كردان گم شد. الكي يه؟

9- به نظر من همين زرنگ بازيهاي امريكايي ها باعث شد كه الان امريكا، تو امريكاست وگرنه الان ما امريكا بوديم و اون الاغها، ايران. بدبختهاي دزد، پدرسوخته، ما در قهوه خانه چاي ميخوريم!!

10- بابت فحش هاي فوق متاسفيم. خب شما فكرشو بكنيددر اصل الان ما بايد امريكايي باشيم و عشق و حال. اما اين بي شرفها با ما چكارا كه نكردن!! حقشونه كه بريم اونجا، چاي كه هيچي قليون هم بكشيم!! فكرشو بكنيد اگه اونا نامردي نميكردن و مغزهاي ما رو نميدزديدن چي ميشد؟ به نظر شما الان مغز اميد تو كله كدوم يكي از اون پولدارهاي امريكايي يه؟ يا كدوم  سياستمدار يا نخبه اقتصادي؟ ماني كدومه؟ يا ادمين؟ يا مدام؟ يا نيما؟ يا محسن؟ ياحسين ميرحسين!!

11- تا ما رو نگرفتن بيخيال اين پست والسلام!!! اصلا يكي نيست بگه تو كه جنبه فيلم نگاه كردن و شكوفايي ملي و نخبگان و دانشمندان جوان رو نداري بيخود چايي ميخوري فيلم ميبيني!!


پ.ن 1) تصميم گرفتم گاهي بجاي نوشتار روز مطلبي بنويسم بنام " ما انسانيم" كه چند جمله اي در رابطه با ويژگيهاي رفتاري ما انسانهاست و اگه دوست داشتيد بسط و بحثش هم با خودتون وگرنه فقط چند جمله تيتروار مينويسم و خلاص. جايگزيني است بر آن پستهاي تحليلي قديم كه فعلا وقت و حال و حسش نيست!!

 

*************

ما انسانيم

 

انسان داراي پيچيدگيها و جنبه هاي متفاوت و گاها متناقضي يه كه هر شخصي در هر زمينه، نظرات و اعتقادات و ويژگيهاي خودش رو داره كه در نهايت سبب شكل دهي شخصيت اون شخص مي شن اما برخي موارد هم هستن كه تقريبا ميشه گفت در همه ما ثابته و نشانه هاي هر انساني. يه سري اميال و خواستها و كشش هاي دروني و اميال و غرايز.

يكي از اونها ميل به تعريف و تمجيده. همه ما در ضمير درونيمون عاشق تعريف و تمجيد شدنيم كه باعث ميشه يه حس زيبايي بهمون دست بده. بي جهت نيست كه بزرگان دين بارها نسبت به متملقين اعلام خطر ميكنن و حكمرانان رو نسبت به پيامدهاي همنشيني و ملازمت چنين افرادي و جلسات مدح و تعريف و تمجيد برحذر داشتن. خود شما به شخصه در انتخاب همنشين و همراه كدوم رو انتخاب ميكنيد. كسي كه فقط از زيبايي و خوبي هاتون ميگه يا ديگري كه ممكنه گاهي هم ازتون انتقاد كنه؟ و چرا بايد بر دهان متملق خاك پاشيد؟ ايا گرفتن گوش هاي خود ساده تر نيست؟

نه، گرفتن گوش و دوري از اين مجالس و مجامع آسان نيست، پاشيدن خاك به دهان متملق ساده تر است!! پس كمي بيانديشيم!!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط اميد  | 

درود بر شما

 

يكي از واژه هايي كه معاني بسياري در فرهنگ لغت ما ايرانيها داره كلمه نغز و پر معناي "لايي" يه!! لامروت در بعد ورزشي، تربيتي، 30يا30، اجتماعي، 30 سال به بالا و هر چي فكرشو بكني كاربرد داره اون هم چه كاربردهايي!!

مثلا در هيچ جاي دنيا مثل ايران انقدر اين واژه لايي در ورزش (مطمئنا منظورم از ورزش، فوتباله و بس!!) جا نيفتاده و باعث افتخار يا تحقير نيست. كي يه كه با لايي انداختن (بعضيا هم از فعل زدن استفاده ميكنن) حض فراوان نبره و لايي اندازي يكي از افتخارات ورزشي اش نباشه. جالبه كه در ايران وقتي ميخوايم روي كسي رو كم كنيم سعي ميكنيم بهش لايي بندازيم كه اوجش هم لايي دو طرفه است كه طرف لايي خور حسابي سوسك ميشه. حتي تو فوتبال گل كوچيك يه اصطلاحي است كه گل لايي 2 تا حساب ميشه!!

دور از جون شما اگه تعريف نباشه، اين حقير هم بعلت كسوت سن و عدم توانايي هاي دوران جواني و نفس!!! يك هنرهايي در اين زمينه دارم و گاهي كه فوتسالي ميزنيم به بدن، يه حالكي به اين بر و بچ ميديم هر چند اونا هم ديگه شگرد ما رو فهميدن و گاها دست ما رو ميخونن و اجازه عبور توپ از لاي پاهاي مباركشون رو نميدن و توپ رو مي ربايند و ما را ضايع ميفرمايند اي بي تربيتها!! اما خب دود همچنان از كنده بلند ميشه!!

 

يه بعد ديگه لايي هم هنگام رانندگي يه كه نفس بيد. يعني هر كي لايي رد نكرده خيلي سوسول و خارجكي يه!! مگه ميشه حال نكرد وقتي با سرعت بالا يهو لايي هاي اينور اونوري بكشي و ضربان قلبت رو ببري رو چهارصد؟! ته لايي بازي هم لايي هاي مويي يه!! البته گاهي هم پيش مياد كه بعد از اين حض فراوان، ماشينهاي بي جنبه اي كه لايي خوردن برات بوق و چراغ ميزنن كه الهي جيز جيگر بگيري و ... بالاخص بعضي خانمها!! البته كل كل رانندگي با اين خانمها هم برا خودش عالمي يه ها. منظورم كل كل زباني نيست (كه به نظرم كار بسيار زشتي يه) منظورم همين سبقت گرفتن و سرعت بازي يه كه يهو و اتفاقي!! با يه خانم پيش مياد. عمرا هم اگه اينجا يه خاطره توپ براتون تعريف كنم!!

 

بُعد بعدي لايي، لايي كشيدن كاري و 30 يا 30 و اجتماعيه كه ترجيحا بهتره در موردش صحبتي نكنيم فقط همين نكته بس كه اين نوع لايي ها هم باز در دستان پر توان ما ايرانيهاست و بس!! كلا هنر نزد ايرانيان است و بس!! اصلا هم هدف من از نوشتن اين پست ذكر اين جنبه ها نبود اصلا به من چه. خودتون در موردشون فكر كنيد من در مورد همون دو لايي اول تخصص دارم و بس!! ديگه در اين موارد بد و 30يا30 چيزي نميگيم و شب است و سكوت است و من!!!

پ.ن 1) يكي از بچه هايي كه باهاشون گاها ميريم فوتسال، خيلي بچه باحال و خوش زبوني يه كه به همه تيكه مياندازه و صد البته كه بقيه هم سعي ميكنن حالشو بگيرن. بازي اش هم خيلي خوبه و برا همين تو فوتسال زياد كري ميخونه. يه بار كه حسابي رو مد لايي انداختن بودم تو يه بازي 4-5  بار به اين بنده خدا لايي انداختم بالاخص لايي هاي آخر كه گفته بود عمرا اگه لايي بخوره اما خورد!! كل بچه ها از خوشحالي هلهله و شادي ميكردن و از اون روز به بعد هر از گاهي كه شروع به كري خوندن ميكنه، اون روز رو يادش مياندازن و ....  كلا خوشم مياد باعث شادي و خوشحالي جمع بشم!! راستي اين بنده خدا هموني يه كه تو يه پست نوشته بودم كه داشتيم در مورد هتل باهاش صحبت ميكرديم و اونجا هم ضايع فرموديم!!

پ.ن 2) در بحث رانندگي يه بار تو اتوبان نيايش يك خانمي راه نميداد و ما از سمت راست سبقت گرفتيم كه به اوشون برخورد و يهو اتوبان شد پيست مسابقه دو نفره ما و صد البته مطمئنم كه ميدونيد من بي تقصيرم. خب متاسفم، چكار بايد ميكردم؟ اصلا مگه من امامزاده ام؟ خلاصه اون بگاز و ما بگاز و بپيچ و لايي و اينا، يه جا ميدونستم پليس مي ايسته فلذا افسار جنيفرو كشيديم اما اوشون همچين برا خودش حال كرد و با افتخار رد شد ... بعد هم پليس و توقف اوشون و مني كه با لبخند باي باي ميكردم!!

پ.ن 3) من هر كاري ميكنم از خاطراتم نگم نميشه. اصلا من اعتقاد دارم هر موضوع و مبحثي رو بايد با مثال و تجربه و خاطره بازگو كرد تا خوب جا بيفته و موضوع براي شنونده كاملا تداعي بشه!!

پ.ن4) ياد و تقديري هم بكنيم از برندگان جشن بانوان وبلاگ نويس كه صد البته برخي دوستان ما هم جزء برندگان بودند كه براي اينكه ريا نشه اسمشونو نميبريم. تازه ممكنه بعضياشون سوء استفاده كنن و بكشن رو نرخ مهريه و شيربهاء و غيره و ذلك. فلذا اصلا بيخيال، اين پ.ن نامرئي يه و نخونيدش لطفا.

 

پ.ن 5) و به ياد قامتهاي ايستاده، سروهاي سبز تا بي نهايت استوار، مردان و زنان زمان خود، افرينندگان لحظه هاي زيباي انسانيت، جلوه گران انديشه حق، آزادي، برابري، عدالت و آنچه خدا ميخواهد از اين اشرف مخلوقات، اين انسان داراي فكر و انديشه و خرد!!!

 

*************

كارنوشت :

اين بحث جابجايي و تغيير position ما هم شد سرتيتر اخبار شركت و همه فهميدن قراره من جابجا بشم. جالبه بچه هاي اون قسمت فاجعه (كه مدير مربوطه ميخواد ما رو اونجا جا بده) ميان و ميگن : به به قراره همكار شيم. بر و بچ اون يكي قسمت كه من ترجيح ميدم برم هم ميان اظهار لطف ميكنن. كلا دوران خوشي يه!! البته نه اينكه كشته مرده ما باشن، نخير!! كاملا هم برعكسه. حكايت يه شكاره كه بين دو تا گروه كفتار و لاشخور گير كرده و هر كدوم ميخوان اونو به چنگ بيارن و حالشو ببرن. پيشاپيش هم ميدونم چه نقشه هايي براي ريختن كاراشون رو سرم دارن!!

اما نكته جالب همين كشمكش بين مديراست و اينكه هر دو قسمت نامه زدن براي جذب ما!! حالا در نهايت يه جا ميريم و به قول دوستان خوبيش اينه كه دعوا سر خواستنمونه و نه نخواستنمون!! اما بعدش كافي يه گذر پوست به دباغ خونه بيافته و من كارم لنگ قسمت ديگه اي باشه. يعني كلا بازنده اين جريانات ماييم و بس!! پيشاپيش منتظر دريافت پيامهاي دلخوش كننده و ارامش بخشتون هستم. دعوت به شام و نهار هم كه رو شاخشه و شاتوت و آب نبات و آلوچه و ... كلا احتياج است احتياج!!!

 

*************

 

نوشتار روز از  آناتول فرانس تقديم به همه بانوان وبلاگ نويس و بالاخص برندگان جشن بانوان وبلاگ نويس:

 

تنها وجود زنان است که به اين زندگاني سراسر ملال قدر و منزلتي مي دهد

 اگر زن در جهان وجود نداشت زندگي تحمل ناپذير بود .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:39 قبل از ظهر  توسط اميد  | 

درود بر شما

 

مطيع باش حالشو ببر!! شعار كليدي كار كردن در كشور ماست. تسليم محض شدن و بله قربان گو بودن. اما خب من هم كه  تو شركت آدم نميشم فلذا باز هم مشكل و كنتاكت!! به نظرم بايد يه دوره فول كنتاكت برم!! سر چند تا مساله و اختلاف سليقه و صد البته همون بحث شيرين دانوب و راين!! چهارشنبه گذشته يه بحث سنگين با مدير كرديم. ايشون يه جورايي در انديشه انتقال (شما بخونيد تبعيد) من به يكي از مشكل دارترين قسمتها و پروژه هاي سازمانه كه صد البته هيچ اشنايي هم باهاش ندارم. ابتدا خيلي سعي كردم منطقي بحث كنم و گفتم كه با توجه به اينكه نه آشنايي با مباحث پروژه دارم و نه علاقه دارم و نه رشته ام مرتبطه، بهتره شخص ديگه اي رو انتخاب كنه. ديدم نخير، جنجالي نبودن ما رو با يه چيز ديگه اشتباه گرفته و جملات بچه خ.ر كن بكار مي بره كه :" من ميدونم شما توانايي اش رو داريد" و "شخصا نظرم اينه كه شما ميتوانيد و عملكردهاتون ..."

كم مونده بود يه چيزي بهش بگم. من نميدونم بعضيا چي و چطور فكر ميكنن. وا... بعيد ميدونم بشه بچه ها رو هم اينطوري گول زد. آخرش هم كه ديدم به هيچ صراطي مستقيم نيست گفتم : اصلا من ميرم يه قسمت ديگه و اينجا كه شما ميگيد نميرم!! برا اينكه بيشتر دردسر نشه 5شنبه هم شركت نيومدم و شنبه و يكشنبه هم خوشبختانه يه برنامه ماموريت داشتيم كه از يه ماه پيش فيكس شده بود و خلاص. حالا بايد ببينيم اين هفته بالاخره چي ميشه!! منو ميفرستن اونجا كه ميخوان؟ من ميرم جايي كه لااقل ترجيح ميدم؟ يا اينكه كلا منو ميفرستن خونه!!!

پدر اين زندگي بسوزه كه بخاطرش بايد خيلي موارد رو مدنظر قرار داد و نميشه راحت زد دهن يه ادم زبون نفهم!! ياد كارتون incredible افتادم جايي كه Hero سابق مجبوره بعنوان يه كارمند ساده بيمه كار كنه. پدر احتياج بسوزه كه : آنكه شيران را كند روبه مزاج / احتياج است، احتياج است، احتياج!!

خلاصه اينكه اين بود دليل نبود چند روزه ما و صد البته باز هم دلايل ما براي غيبتهاي آتي!! راستي ماموريت هم قزوين بوديم و مطابق نظرات ادمين عزيز چون تقريبا 99 درصد هر چي كه ما بخوايم بگيم در اونجا معني بدي ميده فلذا چيزي در مورد اونجا نميگيم. فقط يه سوال برام پيش اومد كه چرا اون شركتي كه رفتيم برا بازديد نماز جماعت نميخوندن؟!! اين مورد جدي بود و نه جك يا طنز !!

 

پ.ن 1) دوستان عزيز يه خواهشي دارم ازتون اون هم اينكه وقتي كامنتي ميزاريد لطفا ادرس وبلاگتون رو  همبزاريد. راستش گاهي آدرس وبلاگها رو فراموش ميكنم. تازه با اين تعداد لينك وبلاگهاي دوستان، گاها پيدا كردن وبلاگ بعضي عزيزان سخت ميشه. بالاخص كه ترجيح دادم نام وبلاگهاتون با نام اصلي باشه و خودم چيزي به نامها اضافه نكردم كه برام راهنما باشه.

پ.ن 2) بله سنمون بالاست اما باوركنيد مشغله كاري هم هست. انفلوانزا هم هست و ...

پ.ن3) تو اين روزها يهو يه تصميم گرفتم در حد تصميم پدربزرگ كبري. اين تصميم زمان بره و پر دامنه. تبعات و نتايجش هم يه ماه ديگه معلوم ميشه. پس تا اون موقع چيزي نپرسيد.

پ.ن 4) اينكه نميخوام بگم تصميم چيه، حق مسلممه اما بد نديدم بهتون بگم تا هم يه پيش زمينه داشته باشيد هم اينكه ... خب دلم خواست!!

 

*************

نوشتار روز تقديم به ادمين عزيز :

گفتگو با خردمندان و دانشوران ، پاداشي کمياب است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط اميد  | 

درود بر شما

 

به نظر من آدمه و سوتي هاش. مگه ميشه كسي سوتي اي نداده باشه. اصلا چرا فكر ميكنيم سوتي دادن مختص بعضي افراده؟ اونا فقط صداقت دارن و ميگن اما بقيه چي؟ فكر ميكنن سرشون ميكنن تو برف و كسي خبردار نميشه. اصلا بياييد يه قراري بزاريم و ماهي يه بار از سوتيهامون بنويسيم. خب چي ميشه خسيس ها، تو بذل خنده و شادي هم خساست؟ واقعا كه !!

خب ما ميخوايم الان از يكي از سوتيهاي كاريمان بنويسيم كه بسيار خفن است !!

يه بار يه چهارشنبه مرخصي گرفتيم و نبوديم. به تبع اون وقتي شنبه برگشتم حسابي سرم شلوغ بود و outlook اداريمون هم پر. ما هم نديد همه mailها رو ريختيم تو يه Folder در هارد كامپيوتر تا فضاي inbox كه close شده بود خالي بشه. يكشنبه هم وقت نگاه كردن به mail ها رو نداشتم و mail هاي جديد هم رفتن ور دل قبليا. روز دوشنبه هم ميخواستم وبلاگم رو آپ كنم و همه ذهن و تراوشات مغزيم رو داشتم ميريختم تو طبق اخلاص كه وسط اين معركه بازار يهو تلفنمون زنگيد. صد البته منظورم تلفن شركت بود نه چيز ديگه!!!

يكي از همكاران بود كه گفت : اميد يه دوره .... (انتظار نداريد كه اسمشو بگم) درخواست كرديم كه برامون بزارن و با mail خبر داديم كه علاقمندان اعلام كنن. اگه داوطلبان به حد مجاز برسن برگزار ميشه. تو مگه نميخواي تو اين دوره باشي و ... اي تنبل و اي بي خيال و ... يه سري حرفهاي زشت بالا 5 سال كه عذر تقصير ميخوام از بيانشون.

ما هم گفتيم : اي عزيز دل ما از سه شنبه نبوديم. Mail هايمان هم كمپلت دست نخورده است و به روي جفت چشمانمان در اولين فرصت اقدام خواهيم كرد كه همكارمان فرمودن : ....(از همون كلمات قبيح بالا 5 سال، زير 7 سال) ديروز اخرين فرصت بوده و بجنب!!

ما هم كه انديشه اون پست همچين كل فكرمونو رو مشغول كرده بود و تازه موضوع در ذهنمان در حال پختيدن بود، براي نپريدن موضوع سريع رفتيم سراغ اون نامه كذايي و reply رو زده و براي پياز داغ بيشتر موضوع، به ذهنمان رسيد كه اين تغيير position رو چماق كنيم و درخواست دوره كنيم و .... send نموديم و دوباره با فراغ بال نشستيم پي نوشتن پستمان!!

لحظاتي نگذشته بودم كه خانم مسن همكار سابق (خب ديگه ما يه چند ماهي هست تغيير position داديم و اونا ديگه سابق حساب ميشن!!) تماس گرفت و گفت : آقاي مهندس پست جديدتون رو تبريك ميگم و صد البته تمسخر در كلامشان بود خيلي!!!

من هم متعجب شدم اما يك آن گمون كردم كه نكنه اون پست رياستي كه سال پيش تا مرز گرفتن پيش رفتيم اما يهو رفت هوا، اوكي شده و ما بيخبريم و اي جان!!! اما به روي مبارك نيورديم و وارد كوچه مشد علي شديم و با عشوه غمزه هاي مردانه و حالت شيره سر يه خانم بمال، گفتيم : چي چي وگووييد شما؟ كه اوشون ما را به نامه ارساليمان ارجاع دادند و ما را از خواب غفلت بيدار كردند!! صد البته اين وسط كلي متعجب شدم كه چطور نامه براي ايشون ارسال شده. سريع به قسمت sent mail رفتم و اي دل غافل متوجه شدم كه اشتباها replay to all را زده بودم و در متن هم نوشته بودم : با توجه به تغيير پست اينجانب ....

با توجه به اينكه نامه براي تعداد زيادي از همكاران ارسال شده بود اين replay to all يعني عمق فاجعه. به سرعت دست بكار شده و نامه رو recall فرموديم اما امان از دست اين همكاران بيكار كه در اين زمان دو سه دقيقه اي برخي از انها نامه ما را گشوده بودند و پي به راز نهان دل ما برده بودند!!

خلاصه هر چند دقيقه يكي جواب mail ميداد كه : مباركه، شيريني فراموش نشه. اون يكي زنگ ميزد : اميد جان كي رو سر به نيست كردي جان برادر؟! اون يكي .... واقعا چقده بي جنبه اند مردم. فقط من داشتم خدا خدا ميكردم مدير يا رئيس نديده باشند اين سند جنايت ما را !! هنوز هم كه هنوزه يكي دو نفر بابت پست جديدمون بهمون تبريك ميگن!!

بگذريم،  راستي يه چند تا سوتي ديگه هم تيتروار بنويسيم بد نيست.

1- سوتي مذهبي : يه بار خير سرم اومدم يه كار مستحبي انجام بدم در حد تيم ملي و برا اينكه ريا هم نشه در خفا. بعدش فهميدم كمپلت اشتباه عوضي انجامش دادم. فكر كنم ملائكه كلي روده بر شدن از خنده و اون موقع كليه كارهاي هفت اسمان بخاطر هنرنمايي ما مختل شدو صد البته بابت شاد شدن روحشون برام كلي ثواب نوشتن.توضيحات بيشتر ارائه نميشود!!

2- سوتي ورزشي : در دوران نوجواني كه تو تيمي فوتبال بازي ميكرديم اول فصل، يك سري تست و آزمون گذاشته بودن براي انتخاب نفرات اصلي پنالتي زن تيم كه ما شديم نفر اول و همه حسودي ميكردن بالاخص كه من شماره محبوبم 8 رو هم گرفته بودم. تو اولين مسابقه رسمي پنالتي شد و ما رفتيم پشت توپ و ... نشون به اون نشون كه انقدر از لحاظ روحي افت كردم كه چند تا بازي رفتم رو نيمكت و اخرش بيخيال ورزش قهرماني شديم و رفتيم دانشگاه!!

3- سوتي (فاجعه) عاطفي : همون عنفوان نوجواني يه بنده خدايي با عشقولانگي تمام در اولين سينما رفتن برام هديه گرفت هنوز كامل از كيفش درش نيورده بود كه خيلي خشن بهش گفتم من از اين قرتي بازيا خوشم نمياد و ... جزء يكي از شكستهاي عاطفي تو دفتر خاطراتش نوشت. بعد اون نميدونم دقيقا چرا ولي تصميم گرفتم از هيچكي هديه نگيرم!!

4- سوتي كلامي : اوايل كلاس دوم ابتدايي يه درس بود در مورد يه پسره بنام "وحيد" من هم تو عمرم اين اسمو نشنيده بودم و هر چي فكر ميكردم اين چيه، متوجه نميشدم و برا خودم ميخوندم "وَ حِيد" بدبختانه خانم معلم هميشه روخوني رو ميداد به من يا يكي ديگه كه شاگرداي اول بوديم و من هم كه قُد (البته هنوز هم هستم و اين از نشانه هاي خاندان ماست) عمرا از كسي سوال نميكردم . چي يه فكر كرديد ضايع شدم؟ نخير نشدم چون اون روز معلم از اون همكلاسيم خواست درسو بخونه البته تا امروز كه 25 سال از اون موقع گذشته هنوز هم اين مورد تو ذهنمه و فراموش ناشدني!!

5- سوتي لهجه اي : تو سفر حج كه بوديم (تقبل ا... اعمالكم جميعا) يه روز كه تنها تو هتل بودم (هتل شرايتون مرحوم در مكه مكرمه) مستخدم بنگلادشي اومد برا سرويس روم. شروع كرد دست و پا شكسته فارسي حرف زدن. داشت ملافه ها رو عوض ميكرد و يكي جديد گذاشت كه ديدم يه لكه روشه و بهش گفتم كه چرا دقت نميكنن و اين ديگه چه وضعشه؟ و ... به لكه نگاه كرد و شروع كرد به پاره كردن ملافه و گفت : اوه اين لكه ك.و.ن.ه !! من هم هاج و واج!!! گفتم جان؟ دوباره  حرفشو تكرار كرد. من هم موندم چي ميگه اين!! گفتم انگليسي بگو. گفت blood گفتم : بميري كه "خ" رو نميتوني تلفظ كني!! ازش خواستم ديگه پيش هيچ ايراني از اين كلمه استفاده نكنه !!!

 

پ.ن 1) بسه ديگه چقده بنويسم!!!

*************

نوشتار روز تقديم به علي كازابلانكاي عزيز به بهانه تولدش صد البته با كلي تاخير و شرمندگي :


سه چيز در زندگي پايدار نيستند : روياها  - موفقيت ها - شانس
سه چيز در زندگي قابل برگشت نيستند : زمان – کلمات - موقعيت
سه چيز در زندگي انسان را خراب مي کنند : الکل – غرور - عصبانيت
سه چيز انسانها رو مي سازند: کار سخت - صدق و صفا - تعهد
سه چيز د زندگي خيلي با ارزش هستند : عشق - اعتماد به نفس - دوستان
سه چيز در زندگي هستند که نبايد از بين بروند : آرامش – اميد - صداقت

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط اميد  |